فرشته کوچولوی من یکماه از متولد شدنت گذشت و نوزادی را پشت سر گذاشتی و وارد دوران شیرخوارگی شدی

عزیزکم هر روز بیشتر از روز قبل عاشقت میشم و از اینکه تمام لحظاتم را با تو میگذرونم لذت می برم .

پرنسس من در این یکماه تو نی نی آرومی بودی و خیلی کم گریه کردی و مامان و بابا را اصلاَ اذیت نکردی فقط گاهی که دل درد میشی کمی گریه می کنی

دوست دارم خیلی زیاد




پرنسس عزیزم امروز هشت روز هست که به دنیا اومدی و انتظار مامی و بابا تموم شد .

هشت روز پیش وقتی درست 38 هفته بود که در وجود مامان رشد میکردی و بزرگ میشدی مامی رفت بیمارستان و دکتر گفت دیگه وقتشه که دختر کوچولوت را به دنیا بیاری.

ساعت 10:30 دقیقه صبح روز دوشنبه 27 تیر 1390 پرنسس ما پا به این دنیا گذاشت .

وقتی مامان رو بردند اتاق عمل دکتر بابایی را صدا کرد و گفت میتونی کنار همسرت شاهد به دنیا آمدن دخترتون باشین وای که چه لحظه ای بود زیباترین لحظه زندگی ما وقتی صدای اولین گریه ات را شنیدیم پدرت از خوشهالی اشک تو چشماش بود و من که شاید نتونم اون احساس واقعیم را بیان کنم چون واقعا نمیشه گفت که اون لحظه درونم چه خبر بود وقتی تو رو در آغوشم گذاشتند انگار همه دنیا را دارم یک تکه از وجودم را در آغوش کشیدم و از خوشهالی و شوق نمیدونستم چی باید بگم.

دخترم تو بهترین و بزرگترین هدیه خدا به من و پدرت هستی و امیدوارم ما بتونیم بهترینها را برات فراهم کنیم

 

یک روزگی رونیکا در بیمارستان

 دو روزگی رونیکا در بیمارستان